تبليغاتX
... Dejavu ...


... Dejavu ...

و عشق / سو,تفاهمی ست / که با متاسفم گفتنی فراموش میشود.

 

به دلایل قابل ذکر و غیر قابل ذکر مجبور به هجرت اجباری شدم!

این جبر "رفتن" همه جا هست حتا توی وبلاگ نویسی چیپ من!

این آدرس جدیدمه:

http://masloob.mihanblog.com

 

لعنت به این تغییر آدرس که مجبورم کرد از اصالت خودم خارج بشم چون یکی قبل از من مصلوب با او یو رو انتخاب کرده بود و من  مصلوب با دبل او  ثبت کردم.

 

اونجا میبینمت!

 

برمیگردم...! اما نه اینجا!

شایدم دوباره برگشتم همینجا!

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

 من می خواهم همین جا از همسایه مان یا بهتر بگویم خروس همسایه مان مراتب تشکر خودم را به عمل بیاورم. چند روز پیش، رفته بودم دم پنجره ی اتاقم و از شما چه پنهان که حال خاکستری ای داشتم. یک هو صدای خروسی آمد. هرگز فکر نمی کردم که یک قوقولی قوقوی ساده بتواند اینقدر حال آدم را عوض کند. نه که من آدم عشق حیوانی باشم یا همچین چیزی ها. یعنی البته من از حیوان به دور هم نیستم، ولی خوب هیچ وقت حیوان مورد علاقه ام خروس نبوده است. فقط وقتی کوچک بودم مامانم برایم دو تا جوجه خرید که بزرگ شدند و یکی اش شد مرغ و یکی اش شد خروس. مرغه خیلی خانم بود ولی خروسه وحشی بود و هر کس به جز پدربزرگم می رفت توی حیاط دنبالش می کرد و نوکش می زد. حتی من که جای مادرش بودم. نمی دانم چرا. ولی به هر حال تا جایی که یادم می آید خروسه سر از بشقاب های ما در آورد و مرغه هم رفت قاطی مرغهای دیگر. البته این اصلاً جزو خاطرات تراژیک کودکی من نیست. منظورم این است که من به خاطر آن خروس و آن مرغ هیچ وقت گریه زاری نکردم. چند روز پیش که خروس خواند، اول فکر کردم توهم زده ام. آخر اینجا لابه لای این همه ساختمان بلند خاکستری خروس چه کار می کرد؟ بعد گفتم شاید بوق دوچرخه ای چیزی باشد. ولی بعد که دوباره خواند، دیدم نه خود خود خروس است. حال فرح فزایی به ما دست داد. در چشم به هم زدنی رفتم شمال و صبح بود و سبز بود و آفتاب نصف اتاق را گرفته بود و خروس می خواند. هوا خوب بود و من هم خوب بودم و ملالی نبود. می دانید؟ فقط با یک قوقولی قوقو ها. فکر کردم شاید برای کسی مهمانی از یک جای خروس خیز آمده و طرف مثل فیلم ها خروسش را زده زیر بغلش و آورده اینجا و الان هم خروسه ویلان خانه ی میزبان است و عاصی شده و در واقع ما از فریاد نارضایتی خروس بینوا این چنین محظوظ گشته ایم. الان که اینها را می نویسم، پنجره اتاقم باز است. خروس دوباره می خواند( علامت ساکن کجاست من بذارم روی ن؟ ). حال ما خراب تر از خاکستری بود ولی صدای خروس باز هم با ما همان کار را کرد. با چشم دنبالش گشتم. پیدایش کردم. توی بالکن خانه همسایه بود که از اینجا که من می بینم هر چیزی بگویی تویش پیدا می شود. یخچال و شلنگ و نردبان و لباس و فرش و یک چیزهای راه راهی که نمی دانم چیست و دیگر بقیه اش را نمی گویم. مگر ما فضولیم؟ حالا لابد یک خروس هم آنجا بلولد نباید زیاد تعجب کرد. بالکن خانه همسایه که صد متری از پنجره من فاصله دارد مقرّ خروس خان است. از این خروس های تیپیک زری و پیرهن پری نیست. از اینهاست که سفید است و من با همین چشم علیلم لکه های سیاهش را دیدم و تاج قرمز دارد. لبه ی بالکن قدم خروسی می زد و من هی می ترسیدم که بپرد پایین. فکر می کردم خروس است دیگر یکهو دیدی پرید و حالیش نبود که از ده متری نباید بپرد. البته چه می دانم شاید می پرید هم هیچی اش نمی شد. ولی به هر حال مثل اینکه می دانست که نباید بپرد. حالا نه اینکه فکر کنید من عاشق خروسه شده بودم و نگران اینکه خش به بالش نیفتد چون خیلی قلب رئوفی دارم و اینها. نه! من حالا حالا ها می خواهم که خروسه برایم بخواند. چند ثانیه ای سیاهی در به در می شود به جان خودم. سالهای پیش، جوانه زدن بید مجنون زیر پنجره اتاقم حالم را خوب می کرد. بهار می آمد و جوان بودیم و همین که بهار بیاید بسمان بود. حالا دیگر نه پنجره ی من آنجاست و نه آن بید زنده است نه جوانه به ما کارساز است. صدای گنجشک هم انصاف بدهید که کار خاصی با آدم نمی کند. قوقولی قوقو می خواهم خروس خر! حالا هی لبه بالکن جولان بده و ما هی نگاهت کنیم و چشم بدوزیم به نوکت که کی حال می کنی بخوانی!

بیانیه:

 پنجره من تا اطلاع ثانوی بسته نمی شود.

 

برمیگردم...

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

 

خسته شدم از شطرنج تک نفره. چه تفاوتی دارد سفیدم سیاه را مات کند یا سیاهم سفید را؟

دلم میخواهد راننده تریلی بودم و میزدم به جاده. بدون دست سیگار میکشیدم. فرمان گنده را با مچ میگرفتم و آب گرم بطری را قل قل سرمیکشیدم... عکست را می چسباندم به  آفتاب گیر جلوی چشمم و بعد زل میزدم به افق... هی حمیرا گوش میکردم و هی میگفتم: لا مصب ِ بی معرفت!

یا راننده ی اتوبوس؛ که هی درها را باز و بسته میکردم که صدای پیس پیس شان شبیه آه باشد!ایستگاه سر کوچه ی شما توقف نمیکردم تا برجی که جای خانه ی شما ساخته اند نبینم. بیشتر از ظرفیت مسافر سوار میکردم تا آدمها به هم نزدیک تر باشند. فحش و فضاحت آنها هم که له میشوند  به جان میخریدم و میگفتم خوبه که؟؟

یا راننده ی تاکسی؛ که حرص مردم را با رادیو پیام در نیاورم و از هرکدام بپرسم چی دوست داری گوش کنی داداش؟ ام پی تری جدید دارم؛ لب تر کن چی دلت میکشه. به شرطی که اون دست قشنگه یادت نره؟ آینه ی جلوی ماشین را میکندم تا غیر از تو چشمهایی توی قابش ننشیند.  و از ترس تاکسیرانی  همه جای ماشین لکنتی را امامزاده نمیکردم.پر از عربی...

تریلی و اتوبوس و تاکسی کجا بود!؟

من مانده ام و یک اسب و دو تا مهره ی پیاده... که هیچ راهی نمانده و مات شده ام.

 

بعدن نوشت:

آقای الف.میم بعضی وقتها عجب حرفهای خوبی میزد!ما هم که جوان بودیم و جاهل! نمیفهمیدیم چی میگوید؟ مثلن گفته بود" برای یه دنیا، تو یه نفری ولی برای یه نفر، یه دنیا." که البته همیشه هم انگشت به دهان حیرت مانده بود به عاشقیتِ من یکی! و تصمیم داشت حرفش را عوض کند که "برای تو، یه نفر، یه دنیا!!" این حرفش به نظرم آیه ست! یعنی هیچ جور در سرم نمیرود که بهش وحی نشده باشد... باورکن!

بعدن تر که خل خل بازی های من را میدید، تا چشمش به من می افتاد میگفت:" نباید جاده رو با سرعت مستقیم رفت. گاهی باید سرعت را کم کرد و شاید توقف کرد و نگاهی به دور و بر انداخت و فهمید کجای راه است؟ مسیر را درست میرود یا نه؟"

آقای الف. میم نازنین! اعتراف میکنم حرفهای قشنگی میزنید که من ِ بی آی کیو باید سالها بگذرد تا بفهمم ته مطلب چی بوده! اما  هیچوقت نگفتید توقف کردن در راهی که پر از تابلوی توقف ممنوع باشد یا شب باشد و نتوان اطراف را دید یا مثل حالا های من ،ترمز بریده باشد، تکلیف این دستورات فیلسوفانه چه میشود؟؟

 

برمیگردم...................!

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

 

 

زندگی‌مان را چون خانه‌ای برای کسی می‌سازیم، و هنگامی که می توانیم او را سرانجام  در آن جای دهیم نمی‌آید، سپس برای‌مان می‌میرد و خود زندانی جایی می‌شویم که تنها  برای او بود!

 

 

برمیگردم...!

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

پیش درآمد

بی تو این دنیا که تو چنگ منه

دیگه چنگی به دلم نمیزنه

 

 

 

بعضی ها  عجیب بلدند عاشقی کنند!

بعضیها چه خوب بلدند عاشقی کنند... چه خوب بلدند عاشقی کنند(دوست دارم هفت بار دیگر بنویسم از بس بعضی ها انقدر خوب بلدند عاشقی کنند)

بعضی ها چه همه میدانند مثلن نگاهشان چه مخمل ناب سیاهی دارد! چه همه میدانند صدایشان چه لحن روح نوازی دارد!چه همه میفهند میتوانند با لبخندشان دل بلرزانند.

بعضیها چه خوب اخمشان را مهربان میکنند وقتی دلت مهربانی میخواهد. چه همه دقیقند روی کلماتی که برایت کادو میکنند؛ وقتی منتظر هدیه ای. بعضی ها چه دستهای آرامی دارند وقتی مینویسند.

بعضیها عجیب میفهمند باید با دلی که اسیرت شده چطور نرمی کنند.چه همه نگاههای زیر چشمی شان شوخ و غافلگیر کننده است بعضیها...

بعضیها چه همه قشنگ به آهنگ مورد علاقه ات گوش میکنند حتا وقتی حوصله ندارند. چه خوب آه میکشند وقتی حرف دلشان را میزنی...

آه بعضیها چه همه نایابند... چه همه دوردست... و چه خوب بلدند عاشقی کنند!

 

 

بعدن نوشت تقدیمانه به شاهبانو جانم و جادوی حضورش:

 

میخندی و انگار هر چه ابر،بر ترکهای وجودم میبارد.

میخندی و شب پره های بی کسی، آسمان را پر میکند.

میخندی و آفتاب برای بخشش درنگ نمیکند.

میخندی و دلم برای غنیمت بردن ِ مهربانی ِ بودنت پر میکشد.

شاهبانوی همه ی نوشته های من!

چه ماهی وار، مخالف ِ هر چه هجوم ِاندوه است میتازی!*

میخندی و من، من ِ دیگر میشوم: شاهوار و مغرور؛ بر بلندای سرزمینی که هر پاره اش محظوظ ِخنده ی توست...

میخندی و دلم برای به انتظار نشستن ِ فرداها، بهانه ای تازه می یابد!

 

 

* قزل آلا نمیدانم برای چه؟ اما بر خلاف جهت رودخانه حرکت میکند. چه همه سخت!

 

برمیگردم...!!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

نه که این روزها همه اش در خانه ام،خانه را هم غمگین تر میبینم...

چقدر مینویسم این روزها! همینجا اعلام میکنم نخوانید! چیزی که مینویسم خواندنی نیست.

 این پرده های آبی، این کوههای خاکستری، این شمعدانی های همسایه، این اجاق خاموش... کتابهای من...رویای نویسندگی...موسیقی آرام سکوت که مثل باد تووی گنگی اتاقها میپیچد...این من دست بسته...دهان بسته... بی قرار زمستان و برف اند.

هوس بچگی؛ هوس خوردن آلبالوهای ترش، هوس خندیدن به بی نمک ترین حرفی که بشنوم، هوس بوی چمن اردیبهشت،بادبادک بازی های ساحل، دست نوازشگر مادر، وای مادر... چقدر دلم بوی پیراهنت را میخواهد! و عطر کشنده ی حضورت که نیست... و همه... همه ی آن عشق...آن ایثار...آن سکوت...

انگار میراث دار سکوتت بوده ام!

هوس برف سرد دی ماه و بخار چای میان دو برداشتِ سکانسی که درش گیر افتاده ایم... دیدن فیلمی که با هم گریه کنیم!... کافه کنج... مدادهای تازه تراشیده... بوی کتاب نو... هوس زل زدن به نوک بلندترین کاج خدا...

میدانی این روزها، روزهای "آینه" ست؟

بگذار یک بار دیگر با هم بشنویم!

 

" جای پاهای تموم قصه ها                    

 رنگ غربت تو تموم لحظه ها

مونده روی صورتت تا بدونی 

حالا امروز چی ازت مونده به جا

آینه میگه تو همونی که یه روز

میخواسی خورشیدو با دست بگیری

ولی امروز شهر شب خونه ت شده

داری بی صدا تو قلبت می میری

...

عکسا با دهن کجی بهم میگن

چشم امید و ببر از آسمون

روزا با همدیگه فرقی ندارن

بوی کهنگی میدن تمومشون"

 

هوس تماشا... تماشای هر چه خوبی...هرچه شاد... هوس سنگ شکسته ی مزار شاملو، بلندای بغض ریل خوابیده ی قطار...هوس دیدن بی خیالانه ی ماه...حظ شنیدن قدمهایت،کنا قدمهایم روی زمین خدا...

چه همه هوس! سینه ام آبستن بغضی سرشار است. و هوس انگار .......... بخند!

چه همه تلخم این روزها!

"تلخی نکن! نگاهت که مهربون ترین لونه ی گنجیشکاس برام، رفته  نوک بلندترین کاج خدا!"

سریع برمیگردم تا غافلگیرت کنم! تهی، مرا غافلگیر میکند!

هنوز اما خاطره‌ی گنگ سایه‌ات که در تاریکی مرا ربود.آرام‌ترین لالایی دنیاست...

 

بعدن نوشت تلخانه:

کامنت ها سرشار از ابراز نگرانی شده! این،من ِ همیشه است که نقابش را برداشته. به حکم محرمیت دلها!

مارال جان! من خود، حجاب خودم. سعی میکنم از میان برخیزم...

 

بعدن نوشت تلخانه تر یا بعدن تر توشت تلخانه؛ چه فرقی میکند؟! :

نه تردیدی هست، نه آزاری...

 تنها چیزی که بیتابم میکند

نبودن ِ بودن توست!

 

برمیگردم...

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

 

از تو فرار میکنم...

ازهمه ی  روزهای آفتابی و بارانی و برفی...

 از هر لحظه که مهر اعتبار تو را دارد.

از هر نفس که یاد تو را به یادم بدمد.

"همه چی از یاد آدم میره

مگه یادش که همیشه یادشه."

_ چه کشنده!_

از خودم میگریزم...

 

برمیگردم...

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

 

گفتنی ها کم نیست همیشه غایب!

گفتن کلماتی که از نشنیدن، روی کاغذ شره میکنند... ذوب میشوند در همهمه ی داغ آدمها... همین نزدیکی.

تو نیستی  و من کنار همان میز قدیممان نشسته ام. کنار پنجره ی خاطره خورده ی کافه؛ روبروی درختهای غم گرفته ی باغ. و فنجان قهوه ام به انتظار دستهای آبی توست که فال هر روزه را در صورتم بخوانی...

کاغذهای کاهی تابستان کافه نادری هنوز سرشار بودن خالیت پرپر میزنند... و من هنوز به لجبازی گرمای لبخندت، قهوه سفارش میدهم. تو نیستی که بخواهم خنکای بستنی را مهمان گلوی خشکیده ام کنم...

چه همه دورم از بودن! بودن... بودن!

گوشهایم را با دو دست میگیرم تا صدای خیالت را نشنوم:" بودن یا نبودن؟"... مسئله این نیست! درد این است!

همه چیز همان است! این هوا؛ این صندلی ها؛ این بحثهای داغ هنر!... این پنجره ی لعنتی. این روزگار...

من اما...

من اما نیستم. تو را میبینم. نشسته ای.خیره به صورتکها،آدمها... و دستهای حرکت در فضا. و دهانهای جنبان. نشسته ای و  آه میکشی. دلت هوای انگشتان مرا میکند که روی میز بکشم و میل کشف خطوط نا مرئی، وجودت را پرکند. بیتابِ صدای من میشوی که بخوانم...ناشکیبِ نگاهم که سرودها دارد برای چشمخانه ی منتظرت...

نشسته ای و سکوتم عذابت میدهد. سکوت ِ پر حرف همیشه ام. چه میخواهی بشنوی؟ بسوده ترین کلامم را؟ که دوستت دارم...

زمزمه میکنی: سکوت سرشار از ناگفته هاست!

چشم میدوزی به سکوت و قهوه ی داغ تیرماه و حسرت پنجره ی همیشه مان که رو به باغ پیر است؛ به صندلی خالی روبه رو  و فنجان لب نخورده ی من...به خالی حضورم... به سیاهه ی کاغذها که ابریز اسمم شده... به قدم زدنهای عصر پیاده رو های پیر و جای دندانها بر پیراشکی های گرم... و انگشتانت خواب دستهای مرا میبیند...

نه! نیستم. وتو خفه میشوی در هوایی که نفسم خاکستری اش نکند! نیستم. و قدمهای سنگینت روی سنگفرش داغ خسته ات میکند. نیستم. و بوی عطرم از تن هیچ عابری به صورتت نمیخورد. نه! نیستم...

من نیستم...

نسیم گرم بعداز  ظهر، کاغذهایم را بازی میدهد. همانطور که حضورت، ذهنم را.

دودی که راست بالا میرود و گرد میشود و گم میشود از سیگار لای انگشتان من نیست.چه وقت رفته ای؟ اصلن رفته ای!؟

این منم که بی تو، گذشته را در خیالم میرقصانم! نه تو. این نگاه من است که عبور تو را در کافه مرور میکند! نه تو. این منم که مذاب خاطراتم روی میزهای کهنه ی با هم بودن میچکد! نه تو...

این منم؟

سالها و سالهاست که در تو نشسته ام. یا تو در من نشسته ای. چه تفاوتی میکند اصلن!؟ مهم این است که میدانم من مدتهاست من نیستم. تو شده ام...

گفتنی ها کم نیست همیشه حاضر من! پیش از آنکه بگویم، میشنوی. تنها تو!

بگذار اینطور نفسهای خاکستری را آبی کنم! بگذار تو را هم مثل خودم گول بزنم!

و تو؛ میدانم دروغهای دلخوش کنک مرا باور میکنی! حتا اگر این دروغها خودِ تو باشی!

 

 

بعدن نوشت:  خوش به حالت شاهبانو جان! که هیچ آرزویی نداشتی!

 

بر می گر دم...؟

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 پیش درآمد:

من برای
سال های دور می نویسم...
سال هایی که
چشمان تو عاشق شوند!
افسوس که
قصه مادربزرگ درست بود؛
همیشه یکی بود یکی نبود...

 

 


کاش میتوانستم تو را به ثبت برسانم. مثل یک کشف بزرگ که بشریت را نجات میبخشد. من تو را بهتر از همه،خودت، حتا خدا کشف کرده ام! کشفی که... نیازی نیست بشریت را... مرا که نجات میدهد؟

کاش میتوانستم تو را به نام خودم به ثبت برسانم. کشفم را نه! تو را!  که بشوی "تو" ی من!  "تو" ی همیشه ی من!

و موفقیتم را جشن بگیریم... و بخندیم... و بخندیم... مثل کودکی هامان... کودکی های نکرده... خنده های نکرده... و تو با یک جعبه جواهر غافلگیرم کنی که من بازش کنم و چاغاله بادام درشت درونش را تنها و با صدا گاز بزنم... و تو... دهانت آب بیفتد و...

چرا بیشتر نگاهت نکردم؟ چرا آنقدر زل نزدم به نگاه گرمت تا مثل خیرگی خورشید توی صفحه ی چشمم بمانی و همه جا تو باشی؟

چه همه دنیای ما رنگی شده! اما رنگ نگاهت... رنگ نگاهت... که زیاد خیره اش نشدم... که هنوز هم مثل ریز دانه های  مانده ی  قهوه در دهانم حسش میکنم و چه تلخ... چه تلخ...هیچ کجا نیست... فقط زیر دهانِ احساسم میچرخد... و میدانی؟ میپرسی همین تلخی با روزگارم چه میکند؟

نه! نگو! میدانم اما نگو! ساکت بمان و بگذار به عقوبتِ سیر  ندیدن، مصلوب بمانم!

 

 

 

بعدن نوشت:

نه بسته ام به کس دل،نه بسته دل به من کس

چو تخته پاره بر موج، رها رها رها ، من!

 

 

 

بعدن تر نوشت:

 

گفتم: به خاطر من به زحمت افتادی!

گفتی: به خاطرت حاضرم به آتش جهنم بیفتم!

حالا خودت قضاوت کن! آنکه میسوزد کیست و دوزخی کدام خاطر است؟

 

 

سلام آرام!

 

ب ر می گر دم...؟

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |

 

...

اشك نمي ريزم
نفرين نمي كنم
فرياد نمي زنم

تنها
سكوت ميكنم

خدا را مي بينم
در باغي كوچك
گل ميچيند...

من مرده ام ؟
يا
خدا در زمين
به
پادشاهي رسيده است ؟

نادر پناه زاده

(با لبخند! و... از کسی هدیه نگرفتم آقای پناه زاده! ای کاش میگرفتم!)

 

ب ر م ی گ ر د م ...؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت توسط نغمه.ن| |


Design By : Night Skin